قلب يخي من ...
شنبه 07 مرداد 1391 :: 18:45 :: نويسنده : myicyheart

هـــی کـــافـــه چـــی!!!

دستـــور بــده...

سیـــگــار بیـاورنــد!

مشـــروب و پاســور هـــم...!

و مردهای هــرز را دور میــز مــن جمـع کــن.....!

بگــو بنــوازنــد......

شایـــد غیرتــی شـــد و بــرگشت...

شنبه 07 مرداد 1391 :: 18:44 :: نويسنده : myicyheart

شنبه 07 مرداد 1391 :: 18:42 :: نويسنده : myicyheart

یــآدم است،



تـو همیشه بــآ دلهــُره میگـُـفتی:


تـَرسـَم از روزیـ است


کهـ عشـق مـَن رآ هـَم بهـ حــسـآب بچگـی بگـُذاریــ


حـآل از آن روز هـآ ســآل هـآ میگـُذرد


و مـَن چیزی رآ که تو از آن


دِلهــُره داشــتی


دیدَم!


که رو به رویــَم می ایـستی


و میگــویی


تــو فقـط عـشــق بچگـی امبــودی...


میبیــنی؟


زمـآنه چهـ چیـزهـآ که یـآد نمیدهــَد

شنبه 07 مرداد 1391 :: 11:55 :: نويسنده : myicyheart

هر وقت دل درد می گرفت٬درد دلش شروع می شد!

*پزشک برای درد شکم مرد فقیر قرص نان تجویز نمود!

*دریا پس از خوردن قرص ماه خودش را بالا آورد!

*چون کارم را از دست دادم کودک درونم را به شیرخوارگاه سپردم!

*حسن کچل از وقتی کلاه گیس گذاشت سر سنگین شد!

*
چون عینک آفتابی یی که برایم کادو آورده بود چشمگیر نبود از چشمم افتاد!




ادامه مطلب ...
شنبه 07 مرداد 1391 :: 11:42 :: نويسنده : myicyheart

وقتـــي كه نيستي


این روزهــا که نیستی ؛
مهم نيست زياد
فقط بايد ياد بگيرم
بدون تو روي پاهايم بايستم
به همين زودي !
بايد ياد بگيرم
بدون تو بخندم
بدون تو نفس بكشم
" سخت " است اما مي شود
در نقش يك عاقل روم !
بايد ياد بگيرم
دلتنگي هايم را لا به لاي شعرهايم پنهان كنم
تا صدايش آزارت ندهد
زماني آدم بودم
اما حالا كوه شده ام
ببين جانم ؛ ما ديگر از خير رسيدن گذشتيم . . .؛
رفتنت
آنقدرها هم كه فكر مي كني فاجعه نيست ها ،
فقط
من
مثل بيدهاي مجنون
ايستاده مي ميرم . . .
همين !!!

جمعه 06 مرداد 1391 :: 19:10 :: نويسنده : myicyheart
پنج‌شنبه 05 مرداد 1391 :: 15:29 :: نويسنده : myicyheart

اموزش تضمینی اذیت وازارکردن دیگران!

ﺗﻮﯼ ﺗﺎﻛﺴﯽ ﺍﮔﻪ ﻛﻨﺎﺭﺕ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺸﯿﻦ ، ﺑﻬﺶ ﺑﮕﯿﻦ ﻣﮕﻪ ﻧﻤﯿﺎﯼ ؟
ﺍﻭﻥ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﻛﻨﻪ .
ﺑﻬﺶ ﻓﺮﺻﺖ ﻧﺪﯾﻦ ﻭ ﺑﮕﯿﻦ : ﭼﻪ ﺯﻭﺩ ﺟﺎ ……ﺯﺩﯼ؟
ﺑﻌﺪﺵ ﺩﺭ ﺗﺎﻛﺴﯽ ﺭﻭ ﺑﺒﻨﺪﯾﻦ ﻭ ﺑﺮﯾﻦ
اگر کسی توی خیابون تف انداخت بلافاصله صورتتون رو بگیرید و بگید «اخ» (یعنی آب دهن طرف افتاد رو صورتت و میتونید دعوا راه بیاندازید).
چادر سرتون کنین رو بگیرین برین تو خیابون به خانومای بد حجاب تذکر بدین. سکته می کنن

یه آگهی استخدام از طرف یه شرکت معتبر با مدت تماس یک هفته تو روزنامه بدین شمارشم بذارین.

ﺗﻮﯼ ﺗﺎﻛﺴﯽ ﺍﮔﻪ ﻛﻨﺎﺭﺕ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺸﯿﻦ ، ﺑﻬﺶ ﺑﮕﯿﻦ ﻣﮕﻪ ﻧﻤﯿﺎﯼ ؟
ﺍﻭﻥ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﻛﻨﻪ .
ﺑﻬﺶ ﻓﺮﺻﺖ ﻧﺪﯾﻦ ﻭ ﺑﮕﯿﻦ : ﭼﻪ ﺯﻭﺩ ﺟﺎ ……ﺯﺩﯼ؟
ﺑﻌﺪﺵ ﺩﺭ ﺗﺎﻛﺴﯽ ﺭﻭ ﺑﺒﻨﺪﯾﻦ ﻭ ﺑﺮﯾﻦ

اگر کسی توی خیابون تف انداخت بلافاصله صورتتون رو بگیرید و بگید «اخ» (یعنی آب دهن طرف افتاد رو صورتت و میتونید دعوا راه بیاندازید).



ادامه مطلب ...
پنج‌شنبه 05 مرداد 1391 :: 14:13 :: نويسنده : myicyheart


چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده، چرا که ما وقت نکردیم دیروز از او تشکر کنیم.

چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد، چون امروز اطاعتش نکردیم.

چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود، چرا که دیروز قادر به درکش نبودیم.

چی می شد که دیگه شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم، چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم و شکر نکردیم.

چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد، چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.

چی می شد اگه خدا در خانه اش را می بست، چرا که ما در قلب های خود را بسته بودیم.

چی می شد اگه خدا امروز به حرف هامون گوش نمی کرد، چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم.

چی می شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت، چون به یادش نبودیم

چهارشنبه 04 مرداد 1391 :: 18:21 :: نويسنده : myicyheart

اين تست ميزان عشق شما را ميگه
جالبه امتحان كنيد
چگونه از این تست استفاده کنیم؟



عبارات زیر را بخوانید. معشوقتان را تصور کنید و نام معشوقتان را به جای کلمه او بگذارید. حالا اگر با هر عبارت به طورکامل موافق بودید، عدد ۷، اگر نسبتا موافق بودید، عدد ۶، اگر کمی موافق بودید عدد ۵، اگر عبارت را هم درست میدانستید و هم غلط (یعنی در مورد نظرتان مطمئن نبودید)، عدد ۴، اگر با آن کمی مخالف بودید، عدد ۳، اگر نسبتا مخالف بودید، عدد ۲ و اگر بهطور کامل مخالف بودید عدد ۱ را جلو عبارت بنویسید.




ادامه مطلب ...
چهارشنبه 04 مرداد 1391 :: 18:16 :: نويسنده : myicyheart

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت

 

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران