قلب يخي من ...
دوشنبه 09 مرداد 1391 :: 12:11 :: نويسنده : myicyheart

به نام اون خدایی که برای همه دنیا نفسه ... کاشکی فردا نرسه



دریایی اشک دارم که گاه و بیگاه با برهم نهادن پلکانم امواجی در آن پدیدار میشود.. !! امواجی گاه خروشان که به ژرفای ساحل صورتم میرسند و گونه هایم را میشوید یا گاه آرام و سنگین فقط ساحل چشمانم را تر میکنم ... ساحلی که هر بدی و خوشی را به خود دیده ... ساحلی که مانند سواحل دیگر عشق بازی معشوقان را ندیده و همه و همه چیز جز انتظار برای جاپای ترش نیست ...



دنیایی حرف دارم .. حرف هایی که در سکوتم مانده و ناگفته است که در گلو و بغض گلویم مانده و حنجره ام توان گفتش را نداشت چون اگر داشت در نگاهم خلاصه نمیشد و روحم آزاد بود .. کاش حرف هایم در زندگیم ناپیدا نبود ... مانند خودم پیدا در شیدا بود ...



عالمی غم دارم... غمی درون بی غمی ظاهرم که نشان ترس از فردا و فرار از گذشته و گذر و سپری کردن تند این زمان حالم است و میگزرم تا گذشته ام در آینده ام پدیدار نشود و برای همیشه غم درونم مبهم و آکنده از ترس باشد ...



فکری دارم آزاد از پوچ و هیچ و عاری از چرک ولی سرشار از تباهی در زندگی و همیشه پر از خالی ..



حسی دارم غریب ولی همیشه همراه من است .. از سایه ام که همیشه ساعتی چند بیش مهمانم است نیز بیشتر با من است حتی در حضور سایه ام نیز احساس غریبی دارم .. حسی که خستگی نا پذیر است و در تنهایی خود فرو رفته ولی کسی نمیشناسنش و صدایش میکنن .. هـــــــی عاشـــــــــق با توام !!



از تنم نمیخواهم بگویم ولی وجودم نمیگذارد که از تنی خسته در زندگی و خسته از بیهودگی و خشکیده از خواب سرد و زمستانی زندگی نگویم ... تنی که بر تنه اش اثار حـــــــدّ بیگناهی در زندگی هویداست و دلسرد از پایان سپید شب همیشه سیه ..



وجودم بی کس و تنهاست و کم ارزش در عمق کم عمق رضایت از خود که مرا در عمق کم خود غرق کرده و آبشاری از دروغ درش وجود دارد .. وجودی خسته از دلخوشی ها و وجودی بی وجود ..





و در پایان میگویم :



عشقی دارم نافرجام ..



عشقی دارم ... گذر کرده از زندگیـــــــَـــم ..
 

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران