|
قلب يخي من ... درباره وبلاگ WelcoMe آخرین مطالب آرشيو وبلاگ نويسندگان سهشنبه 27 تیر 1391 :: 22:12 :: نويسنده : myicyheart
به گزارش افکارنیوز به نقل از برترین ها، برای اسم هر فرد رنگ مخصوصی وجود دارد که میتواند بر زندگی او تاثیر بگذارد. جالب است نه؟! اینکه شما بدانید برای اسمتان رنگ مخصوصی وجود دارد و میتوانید راز شخصیتی خود را از لابهلای آن دریابید! باید بسیار جالب و هیجانانگیز باشد.
ادامه مطلب ... سهشنبه 27 تیر 1391 :: 22:04 :: نويسنده : myicyheart
سهشنبه 27 تیر 1391 :: 18:15 :: نويسنده : myicyheart
پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدیم زیارتت کنیم! ادامه مطلب ... سهشنبه 27 تیر 1391 :: 17:37 :: نويسنده : myicyheart
گاهی خـ ـدا آنقـــــدر صدایتـ را دوست دارد .. سهشنبه 27 تیر 1391 :: 17:31 :: نويسنده : myicyheart
تـــو نبـــاشي
نه آسمان به زمين ميرسد و نه زميـــن از حرکتــ مي ايستد !! فقط بر کتابهـــاي نخوانده ي دانشگـاهــــــــــــم ، شعــ ـرهاي دفترم ، افکـــــــار پريشانم ،، اشکـهــــــــاي چشمانم و زخـــم هاي دلم اضافــه ميشود !! سهشنبه 27 تیر 1391 :: 17:30 :: نويسنده : myicyheart
دراغازراهم ...
میخواهم زندگی ام رابه کلی دگرگون سازم. شایددیرزمانی بپاید، شاید غمگین شوم، شاید خطردرکمین باشد ورنج هایم هردم بیشترگردند، ولی باهمه ی این ها، یقین دارم که موفق میشوم. چراکه توبامنی، حامی من، درلحظات خوشی وناخوشی. واین چه دل گرم کننده است.... سهشنبه 27 تیر 1391 :: 16:23 :: نويسنده : myicyheart
بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگ شدیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلب ها در چهره بود
سکوتی را که یک نفر بفهمد
بهتر از هزار فریادی ست که هیچ کس نفهمد
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد است
دنیا را ببین... بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید...
بچه بودیم همه چشمهای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچ کی نمیبینه ...
بچه بودیم تو جمع گریه میکردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمیشکست
بزرگ شدیم خیلی راحت دلمون میشکنه
بچه بودیم همه را 10 تا دوست داشتیم
بزرگ شدیم بعضیا رو هیچی بعضیا رو کم و بعضیا رو بی نهایت
دوست داریم ...
بچه بودیم قضاوت نمیکردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوت های درست و غلط باعث شده تا اندازه ی
دوست داشتنمون تغییر کنه
کاش هنوزم همه رو به اندازه ی همون 10 تای بچگی دوست داشتیم
بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم یک ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالهل تو یادمون مونده و آشتی نمیکنیم
بچه که بودیم گاهی با یک تیکه سرگرم میشدیم
بزرگ که شدیم 100 تا کلاف نخ هم سرگرممون نمیکنه
بچه که بودیم بزرگ ترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود !
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگ ترین چیزه !
بچه که بودیم ارزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه که بودیم تو بازی هامون همش ادای بزرگ ترها رو در می اوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون برمیگردیم به بچگی
بچه که بودیم درددل ها رو به هزار ناله میگفتیم همه می فهمیدند
بزرگ که شدیم درددل ها رو به صد زبان میگیم ...
هیچ کی نمیفهمه ...
بچه که بودیم دوستی هامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه ی دوستی هامون تا داره
بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بجه هم نیستیم
ای کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدیم و همیشه بچه بودیم
..........
سهشنبه 27 تیر 1391 :: 15:58 :: نويسنده : myicyheart
پیپ های بی توتون
بر آستانه ی در سایه ای بر تنهایی ام افتاد، بی آن که به من مجال سلامی دهد، گفت: عروسم می شوی؟ نه برای آیینه چاره ای مانده بود و نه برای پاهای من! بادام بودم به لحظه ی حضور ِ هزار شکوفه بر قامتم! هزار جوش! به کدام عالم بودم...فراموشم شد! گفتم: بهتر نبود به تک سرفه یی، با خبرم می کردی از حضور ِغیر؟ غیری نبود انگار... لایه های برف بر شانه های پهناورش ذوب می شد! عروسم می شوی؟ اسب ِ سفیدش بر آخور رویاهای که نمی دیدم شیهه می کشید! پس آمده بود!؟ شاه زاده ی همه ی انتظارات من! هم او که همه ی جاده ها را با اشک چشم و خون دل، آب و جاروی قدومش کردم! گفتم:بهتر نبود، از تشنه گی یا گرسنه گی چیزی می گفتی به بهانه؟! به کدام عالم بودم؟ احساسی غریب در رگ هایم با خون تلمبه می شد! سیال! گربه ی سیاه، خوابیده بر رف و این همه گلوله های زرد! کلاف های کلافه در بی کلافه گی! زندگی هرگز با یکی بود و یکی نبود آغاز نمی شود! تو باید کلاغ می شدی سیاه ِ بی نوا وکبوتران ِسفیدم در نور و لب خند... سر به کرشمه بالا آوردم تا نگاهش کنم و خوب می دانستم سایه ها قابل رویت نیستند! مگر آن ها را در خوابی یا خیالی دیده باشی و من بی خواب و بی خیال چشم ِ محال می چرخاندم به شناختنش! حالا دیگر دستانم به وضوح می لرزید... عروسم می شوی؟ آری! حالا دیگر به وضوح دستانم می لرزید! دلم و چشمانم! حالا دیگر گیج تر از همیشه تاب می خوردم بر لحظه! دو نفس مانده به بی هوشی! بر سقوطی که انتها نداشت! می لرزید همه ی وجودم، بر بذل ِ بخششِ بکارت ِ روحم به حلال هر آیینی! چرا که مردِ من آمده بود! می لرزیدم چون دانه ی برف! تا کی آب شوم بر لحظه کدام نفس شعله ورم... فارغ شده بودم از یک دم کلاف بود و نبود! حالا دیگر من بودم، چون او بود! بی نیاز از تحلیل دل گیر عشق و تبعید ِ زیباترین احساس مان به دورترین نقاط! هم آوا با دانه ی لوبیا، در لحظه ی شکاف ِ درد ِ آخرین گلبرگ هایم! حالا می توانستم تنها برای خود گریه کنم! مجالی که هرگز نصیبم نبود!حالا دیگر برای خودم گیج بودم! حالا دیگر خود ِ خود ِ خودم بودم! سرمست، چون باد! چون برف! در من هزار آهنگ ناشنیده آواز می شد! فریبای بقا را به حیرت می سوختم، در افسانه ی شیرین درد و زایمان هزار من در من به فریاد لب می لرزاند! حقیقت این جاست! این جا! آهای!!! ای همه دل های پاکی که در روشنی به دنبال حقیقتید! حقیقت این جاست! در تاریکی! در تاریکی های بی شمار ِ جست و جوهامان! در نمی دانم ها... سبک بار از هر می دانم ِ حقیری که بار ِ دلم شده بود، حالا دیگر هیچ نمی دانستم! نقطه ی ذوبم کجاست؟ در کدام تقاطع؟ نمی دانستم و چه لذت بخش است اعتراف ِ صادقانه ی نمی دانم! عروسم می شوی؟ نافم را به نیت او بریده بودند! می گریخت با جرقه ها، جرقه های دل آزار ِ پیشم پس سوال، نفس ِ بن بستِ مطلق بودن نیست! اطاق خدا بود! آستانه خدا بود! آتش خدابود! برف خدا بود! من سرشار از خدا بودم و چه زیبا و اعجاب انگیز است، پیامبر برف! پیامبر آستانه! پیامبر کاج! کفایت می کند ذهن گرد گرفته ی تو را، در برابر هم او که تو را خواست! بودن یا نبودن: بودن! آری! لذت بخش تر از مرگ، لذتی بخشیده ایم افسوس! عروسم می شوی؟ خمارآلوده به سمت آتش چشم خواباندم، در هذیان های پاک ِ تبی که مرا می ساخت! دلم مهربانی را می جست! چونان لبان کودکی که می داند یشم ِ حیاتش کجاست! تمرکز ریشه ها در ساخت ِ گل برگ! عروسم می شوی؟ در من، در دل من هنوز هزار آهنگ می شد سکوت و من گویی هزار تکه شده بودم! هزار من، در سکوت مردانه اش می پیچید و من ها تکرار می کردند! سو گند به روشنایی های روحم، که نجویم حقیقت را جز به تاریکی! نا نداشتم به لحظه ی انفجار عطر هزار نرگس تکرار کن و من با لب های سنگین ِ سنگی ام تکرار می کردم آهای! ای همه ی دل های پاکی که در روشنی به دنبال حقیقتید! مشکل من نیست که می گویم! مشکل ِ توست که می شنوی! من حرف می زنم، چون فاخته که آواز می خواند! تحلیل کنید آواز فاخته را، به قدرت ِ سلامت ِ حضور ِ آوازش! نیک تحلیل کنید و مبادا که به تهمت ناروا کلاغ را به بد آوایی متهم سازید! زوزه ی گرگ آیا، بر کوه سترگ سفید ِ رو به رو ، مکمل ِ لذت تماشایتان نیست؟ عروسم می شوی؟ به مه غلیظ خیره شو و به سکوت جواب بده طعنه ی گرگ را، که بر دوش من رسالت شنیده یی جایی! کش می آمد کلمات، در گریز از شرم کلمه بودن خویش گوییا! چشم ها را گرد کن و زبان به شکلک بیرون بیاور، تا بل بخندد کودک ایستاده بر عرشه! هر چند که به یقین، عالم به غرق ِ ناگزیر ِ این کشتی باشی! عروسم می شوی؟ نه پیرمرد، نه جوان! نه زشت بود، نه زیبا! همان بود که باید! پندار که فرشتگان در رفت و آمد یک خلقت ِ شگفتند! بی هوشی ِ من بود، یا خوابی به بی هوشی؟ عالم می کوبید در کوبش آن همه طبل و او منشور می خواند: جهیزت عشق به پاس مهریه ات که جاودانگی است! و گفت: همه ی دریاها از آن تو یک کوزه آب از آن من! همه ی کوه ها از آن تو، یک صخره از آن من! همه ی جنگل ها از آن ِ تو، یک گل دان از آن ِ من! راضی نمی شوی اگر... جهان و هر چه در اوست از آن ِ تو، تنها یک ستاره از آن ِ من! روا مدار که بمیرم و ندانم به کدام آیینم!! سر که از گره دستان برداشتم، جز تاریکی هیچ کس در آن جا نبود! من بودم و آتشی که می سوخت و آستانه یی که قاب ِ سیاه بود از شب! پس آغوش باز کردم و با همه ی وجود او را در آغوش فشردم! آتش را دل به دل، پیشانی به پیشانی... آن گاه به خود آمدم که مشتی خاکستر بیش نبودم! آری! این چنین بود، حکایتِ شب ِ زفاف ِمن و فلسفه! |
||
|
|