قلب يخي من ...
جمعه 20 مرداد 1391 :: 13:09 :: نويسنده : myicyheart

من سرم تو كار خودم بود

بعد يه روز يه نفرو ديدم

 

اون اين شكلي بود

 

ما اوقات خوشي باهم داشتيم ...

 

من يه كادو مثله اين بهش دادم ...

 

وقتي اون كادومو قبول كرد ...من اين شكلي شدم

 

ما تقريبا هر شب باهم حرف ميزديم ...

 

وقتي همكارام مارو باهم ميديدن ... اينجوري نگاهمون ميكردن ...

 

و منم اينجوري جوابشونو ميدادم ...

 

 

تا اينكه ...


اما روز ولنتاين اون يه گل رز مثله اين داد به يكي ديگه

 

 

ومن اينجوري بودم .

 

بعدش اينجوري شدم ...

 

احساس من اينجوري بود ...

 

بعد اينجوري شدم

 

بله ... اخر به اين حال و روز افتادم ...

 

هي روزگار ... بسوزه پدر عاشقي ...

 

 

 

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران